مسافر عشق
دختری از جنس ابر
نگران نباش ...نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست به وقت ِ خواستن ِ تو ... و رویاهایش را به خاک می سپارد از وقتی این وبلاگ را اندازی شد سعی کردم با شعر حرفهایم را بیان کنم اما الان خیلی دلم گرفته نمیدونم چرا شاید به خاطر یه خبری باشه که تازه شنیدم . به هر حال می تونم فقط بگم: فراموشم نکن... برای رسیدن به تو از خود می گذشتم و امروز... برای رفتن تو در خود می شکنم! خدایا فردا را به تو می سپارم که نه قلبی برای شکستن دارم و نه امیدی به رسیدن. بی تمنای ابر بر سنگ مزاری کوچک بر من زنده بودن را به بیداری بگذرانیدکه سالها به اجبار خواهید خفت ....!!! بی دوست همیشه خیس بارانم... خاطره رو باید تو لحظه نوشت، چون هر بار که به یادش میاریم ناخودآگاه دستی به تغییرش میبریم! می توان تنها شد می توان زار گریست می توان دوست نداشت ودل عاشق آدمها رازیر پاها له کرد می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت می توان صدها بار علت غصه دل را فهمید می توان....... می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود! آخرش هم تنها می توان تنها رفت... با جهانی همه غم و اندوه وبدبختی....... یادگاری؟ همه جا تلخی وسردی و غرور فاتحه؟! خوب شد رفت! عجب آدم بد خلقی بود!! ولی ای کودک زیبای دلم آن ور سکه تماشا دارد............. دفتر های سبز دکتر شریعتی امروز امروز است امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمیتابند ناراحت نشو حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن پس با آنها بازی کن امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش امروز هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد پس شادی بخش باش امروز هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه پس از اعماق وجودت نفس بکش امروز هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه پس آرزو کن امروز هرچقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه پس صدایش کن او منتظر توست او منتظر آرزوهایت خنده هایت گریه هایت ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است امروز امروز است امروز جاودانه است و امروز زیبا ترین روز دنیاستـ... برای تو نامه ای می نویسم ... دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است . تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ... پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟! می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ... قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ... قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ... قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد... اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری... برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟ هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است .. نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ... برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ... وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای... گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی... خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ... نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند . هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ... به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ... این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ... چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ... ............................................ سلام حالا که قرار است بروی آهسته تر قدم بردار آرام تر برو نرم تر بر دل نازکم قدم بگذار حالا که میروی عقربه های ساعت را چرا با خودت می بری؟ خودت که میدانی جان لحظه هایم به حضور تو بسته است. بی تو این ثانیه های بی برکت سکوت و دلتنگی را با خود یدک میکشند . کاش می شد آتشی بپا کنم و همه ی ثانیه های بی تو را بسوزانم و بر تن همه ی جمله هایی که ردی از عبورتو را ندارند شعله بکشم . دست خودم که نیست دلتنگت که می شوم به گوشه ی نارنجستان خیالت پناه می برم و در عطر شیرین خاطرات با تو بودن خودم را گم می کنم . حالا که میروی نرم تر برو ... همین دیگر عرضی ندارم . من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند . شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ی پنهان شدن می گویند از صبح بنویس، از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است همه دلشان نقشهای مثبت می خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره ام و زود با طعم معطر پاییز که حضورش تنهامعجزه ی لحظه های تنهایی من است . قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش برآید . سقف اعتماد تعمیری است و مدام چکه می کند، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او جای آنکه پر باشد ،خالی است نمی توانم باورش کنم ،نه رفتنش را و نه ماندنش را مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است . "خلاصه غمه سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد" اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد قرار بود حقیقت را بگویم سخت است بی علاج است دانستنش آدم را کم کم می کشد گریه شبانه می آورد اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است "او یکی غیر از من داشت" سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست اما او نمی شنود و نمی داند "که ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست ..." اگر او را با غریبه ببینم شهر را به آتش می کشم ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست من به اندازه چشمان تو غمگین مانده ام و به اندازه برق نگاهت نگران.. تو به اندازه تنهایی من شاد باش.. باران می بارید کودکی آهسته می گفت : خدایا گریه نکن درست می شه .......... قاصدك شعر مرا از بر كن برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور كن "يك نفر ياد تو را دمي از ياد نبرد" نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!! و حالا آنروز رسید
حال دلم خوب است !!!
نه از شیون های مداومش ،
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
شاید سالها در گذر جاده ها
بی تفاوت از کنار هم بگذریم
و بگویی :
این غریبه چقدر شبیه خاطرات من است...!

حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .
تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟
؟؟؟؟؟
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید
از راه, از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره ی
آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک همه ی معنای یک زندگی است . . .




![]()
| De$ign: KhanOomi |


/moon/moon%201/4mcii2o.jpg)
